|
اشک و لبخند |
|
|
باید هنوز هم ساکت تر شوم....
تا چشمانم هم یاد بگیرند سکوتی را که هنوز نمی داند. . خدایا خودت می دانی چه خواستم !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط آیلین |
.
. . جاده ای را که باید طی کنم را که خوب بلدی اون منم که هیچ شناختی از پیچ و خمهای جاده ندارم ....حتی راه های صاف و هموارش را کاش چند لحظه ای توقف می کردی فقط چند لحظه.... خیلی خسته ام
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:8 توسط آیلین
دل تنگم
دل تنگم دل تنگ تک تک ستاره های روشن شبهایی که تاریکی اش را روزها برایم هدیه می آورد .............. به سادگی می خواستمشان اما حالا آنها به سادگی بودنم را به یادم می آورند بودنی که هیچ از آن نمی دانند اما باز هم می خوانند.......
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:44 توسط آیلین
دیروز نگاهت به آینده چگونه بود ؟ می خواستی بهترینها را داشته باشی ... چطور می خواستی به همه خواسته هایت برسی . امروز اولین روز از همون آینده ای بود که دیروز منتظرش بودی و برایش کلی برنامه ها داشتی! چطور سپری می کنی ؟ یا چطور به پایانش رسوندی؟ ...... راه درست برای رسیدن به همه برنامه هایت رو پیش گرفتی؟ آره آینده خیلی نزدیکه نزدیک نزدیک......!!!! حالا که اینقدر به ما نزدیکه وعده هایمان را چرا به زمانی خیلی دیر تر از فردا موکول می کنیم!!
. . . رد پای زندگی در چهره ام را خیلی راحت می شه دید!!!!! حال چه خسته قدم بردارد چه شاد و سرحال باشد! گاهی وقتها راضیم اما گاهی....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:28 توسط آیلین |
حرفها را گاهی وقتها بهتر است کم کنیم وقتی که نمی تونیم دید و نگاه درستی از بودنها داشته باشیم......جواب سلام دادنها را چرا برای خود با نگاه هایی می دهیم که شایسته اون رابطه نیست چرا همه چیز را باهم یکی می دانیم .
منی که هستم منی که هم کلامت شدم را چرا باید برای همیشه بخواهی!!!!.... آن را هم با دروغ .... با دروغ می خواستی تا کی ادامه دهی .... اما هر چه که بود باز هم خدا رو شکر یه کات دادی نمی دونم اگه نگفته بودی دیگر چه می شد هیچ دلت آمد آن نگاه پاک و معصومی را که خود به بودنش مهر آمدن زدی را این گونه ندید بگیری.... همیشه از دروغ تنفر داشتم ... تحمل بی حرمتی که با گفتن دروغ به من میشه رو ندارم... نه حالا و نه هیچ وقت دیگه... زندگی را باید باور کرد حتی زمانی که شاید بین گذشته و زمانی که آینده ات را مشخص می کنی که با کی باشی و چگونه باشی شاید خیلی کوتاه باشد اما همان را نیز باور کن.... زمان حال را گاهی وقتها شاید حسش نکنیم اما به هر حالتی که باشد می اید و هست.... خدایا هیچ وقت دوست نداشتم با زبان گلایه باهات حرف بزنم... حال هم این طور نمی گویم . جواب سادگی و پاک بودن را این روزها طوری دیگر می دهند نمی دانم این گونه جوابها را می پسندن یا این گونه سادگی را.... می دونم نباید همه رو با یک نگاه دید .... انسانها خیلی با هم فرق دارن ... اما چقدر فاصله بین دو آدم گاهی وقتها اینقدر زیاد است ....خوب این هم حکمتی دارد قرار نیست که همه یک جور باشیم به تنهایی تصمیم گرفتی ... متهم به رفتارهایی شدم که به نظرت این گونه بود و بدا روزی که حکم نفرین هم صادر کردی... همه چیز همیشه آن طور که می خواهیم نیست... خدایا همین که تو هستی مرا بس.....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:35 توسط آیلین
یه آب.... آبی آرام .... با موجهای ریز ریز....
دارم با خود فکر می کنم که چگونه بوده ام ؟ چطور زندگی کرده ام اون لحظاتی که تو دیده ای که من را این گونه به تصویر می کشی؟ اما باورم این است که باید این گونه باشم آرام .......آرام..... موجهای ریز ریز را آرام آرام به ساحل برسانم آنها را با دستهای خودم به ساحلی که با آغوش باز ازشان استقبال میکند هدیه کنم . . . برای آمدنت بهار .... هیچ کاری ندارم که انجام دهم!!! شاید خیلی چیزها را با زمستون همراه کنم و برای همیشه از خود دورررررر شاید بگویید خوب زمستون سال دیگر می آید آنها را اگر باز با خود بیاورد؟ تا آن وقت خیلی برایم غریب هستند ........جایشان را آنچه که خود می خواهم می گذارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:49 توسط آیلین |
چقدر سخت میشه این قسمت از پازل زندگی رو درست کرد
تکه ای را بخوای در کنار سایر تکه ها قرار داد که یه رنگ ثابت نداره من که ترجیح می دم اصلا جایی برایش قرار ندهم بهتر جای آن خالی باشه....دیگر این طوری به انتخابت شک نمی کنی ...... گلی را که همه امید و زندگی یه پروانه هستش را طوری از پروانه جدا کن که هدیه دادنش به دیگری از روی دروغ و ریا نباشه اگه پروانه را نومید کردی ....برای دیگری با اون گل این طوری نخواهی.... پ.ن:شرمنده ام برای تمام زحماتی که این دوسه روز برات داشتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:32 توسط آیلین |
مدام مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت (حافظ) تا وقتی که با حس و حال دل همراه باشی جادو خطابت می کنند باکی ندارم از این گونه خطاب.... اما چشمانم دیگر تاب نگاه کردن به بیگانه با دلی را ندارد .... دور شده از مهربانی هم این گونه است ؟!!! هستم چون می خواهم که باشم............این طوری نگاهم نکن !!!!باز هم می گویم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:35 توسط آیلین |
فصل دلم رو پاییزی کردم
تا همه برگهای زرد شده دلم ریخته شوند برگهایی که تنهاییم را ملال آور می کردند می خواهم صدای قدمهایت را بشنوم اما خش خش برگها نمی گذارد پس آهسته پایت را بر روی آنها بگذار..... گلهای خشک شده ی درون گلدون آبی رنگ را دوست دارم آن گل رز سفید را ...نمی دانم هنوز هم سفید مد است؟!.... . . . . گلهایی که برگهایش با وجود خشک شدن هنوز رنگ سبزش را دارد و خیلی از برگهایی که می خواهم ریخته شوند فاصله دارند
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:14 توسط آیلین |
به راه خود ادامه می دهم به راهی که رهگذران زیادی از کنارم عبور می کنندو گاهی به نشان آشنایی قدیمی برایم لبخندی می زنندو یا فراتر از آن!
اما من جوابی به جز همان لبخند ندارم و برخی نیز لبخند تلخی نصیبشان می شود.... و چه زود ماهیت خیلی از هم قدمانت برایت مشخص می شود خیلی زودتر از لحظه ای که بخواهند بودنشان را نشان دهند... خدایا کمکم کن که گامهایم را طوری بر دارم که قبل از شناختن این گونه از آدمها راه زیادی را همراهم نباشند چقدر زمان می برد تا بتوانی دروغهای کسی را که برایت کلمه به کلمه حرفهایش را با جان و دل گوش می دادی فراموش کنی؟به زبان من دروغ وشاید به زبان خود حرفهایی که به سود من تمام شود که این هم خود نوعی فریبی هست و بس تویی که هیچ وقت به حرفهایم رنگ امیدی نزدی پس انتظار نداشته باش که در این مسیری که من هم رفته ام پیش تر از تو !بگویم که خوب پیش رفته ای یا که نه؟.....یا حتی بهتر است این کار را کنی یا آن حرف را داشته باشی برای گفتن .... منی که خود همچین کسی را برای خود نمی پسندم چگونه می توانم نقش ان را برایت بازی کنم پس چه بهتر که دوستیمان را از زندگیمان جدا کنیم.... برایت خوشحالم ان هم برای اینکه می بینم شادی و به این گونه بودنتان راضی... همراهت را برای همیشه داشته باشی این را از ته دل برایت آرزو می کنم خدایا خودم را پیدا کردم جایی به دور از همه این بودنها و دو رنگی های اطرافمپس مثل همیشه کمکم کن آن چه که خود می دانی برایم همان بهتر است خدایا این رفتارها را به پای تاوان کدام یک از گناهانم بگذارم... منی که بنده گناه کارت هستم ویا شاید خیر ....اما خیر کدام کار خوب و نیکویی بوده که خود نمی دانم که خواستی مسیربهتر برایم داشته باشی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:24 توسط آیلین |