|
اشک و لبخند |
|
|
"این کوه ها چقدر خوشبختند؟
هیچوقت در باره حرکت از این نقطه به آن نقطه دچار بی تصمیمی نمی شوند..." سطر نهم این صفحه کتاب چی داره میگه؟؟؟؟ . چه کسی یا چه چیزی می تونه بهترین کمک برای گرفتن تصمیم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ زمان!!!!!! شرایط!!!! و یا.......
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط آیلین |
بعد از تحویل سال چشمانم به دنبال مهربونی می گرده که
۲۳ سال بعد از تحویل سال او را در لباس سفیدش به انتظار دیده اما امسال چطور با قاب عکس توی خونه باید بودنت رو شریک باشه هر چه به لحطه ی تحویل سال نزدیک میشم نبودت را کمتر تحمل می کنم بابا بزرگ جات خیلی خالیه ................................ . . برای همه دوستان عزیزم سال خوبی رو آرزو می کنم عید بر همگی مبارک
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:58 توسط آیلین |
همیشه هایتان به شادی
. . . . خداحافظ
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:13 توسط آیلین |
برای مدتی نیستم . . . تا وقتی دیگر.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:46 توسط آیلین |
۳۰ مین روز ماه شهریور را
برای ۲۳ مین سالگرد تولدم ثبت می کنم
.
.
.
خدایا
برای تک تک لحظه هایی که گذشته شاکر درگاهتم
و برای همه روزهایی که پیش رو دارم امیدوار درگاهت
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:6 توسط آیلین |
باید آنقدر دور شوی
که صدایی را که نشنوی هیچ حرکت و نشانه ای هم نتواند تو را متوجه خودش کند... پس برو........ . . هنوز نمی دانم چگونه تو را قبول کرده ام !!! اما تو می دانی ... تو خواستی ... پس خودت هم کمک کن
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:35 توسط آیلین |
دلم برای دوباره دیدنت
برای بوسیدن اون دستهای مهربونت
تنگ شده
امروز دو ماه از روزی که برای همیشه تنهایمان گذاشتی می گذره.
دلتنگ همه اون مهربونیاتم بابا بزرگ خوبم....
روحت شاد
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:34 توسط آیلین |
"دنیا چار صباح بیشتر نیست اصلا".می گریزد دنیا. می بینی چه تند می گریزد؟مثل سایه ی آدمیزاد است دنیا . هر چه تو چار نعل خودت را بتازانی باز هم سایه ات پیشاپیش تو می تازد.گاهی هم که سر به دنبا آدم می گذارد همین جور است. هر جا که می روی به هر سرعتی که می روی دنبال سرت می آید مگر اینکه تو خودت را بیندازی میان یک سایه ی بزرگ تر و گم بشوی.دنیاست دیگر.......
کلیدر نوشته محمود دولت آبادی ........... گاهی وقتها انتظار لحظاتی را می کشیم که وقتی در آن قرار می گیریم می بینیم که خیلی از آرزوهایمان فاصله دارد و خیلی دورتر از خواسته هایی که حال برایش امید داریم ایستاده است.... طلوع زیبای تو ای خورشید هر روز امیدیست برای یکی از ما انسانها....و چقدر تنهاست این طلوع وقتی چشمانمان عزیزی را دیگر نتواند ببیند. . . لحظه هایم را با باوری دیگر سپری می کنم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:19 توسط آیلین |
باید حسودی کرد به گلهای آفتاب گردان که خود را همیشه با انوار طلایی رنگ خورشید همراه می کند.....حتی اگر خورشید سویی بتابد که رویش را از دید باغچه بگیرد ... می خواهد چه بگوید جز اینکه همه جا بودنش را به او ثابت می کند!!!!!
از دوست داشتن پروانه به پیله ای که درونش بوده پیله ای که او را در خود نگه داشته.... چه می دانی؟ دلتنگی گلهای ناز درون گلدون را چه طور؟نازهایی که در روز به نمایش می گذارد وشبها گلبرگهای پر از نازش را به خاطر نبود خورشید پنهان می کند...هنوز هم پر از زیبایی و ناز هستند اما حتی حاضر به نشان دادنش به ماه هم نیست دل تنگی های شبانه اش را با کی در میان می گذارد؟مطمئنا به علفهای خود روی درون گلدانش نمی گویدو برای دوست داشتنش پاسخ گوی سوال دیگری نیست!!!!! آخر از دلتنگی چه می داند اویی که برای هیچ آمده ؟ چه طور میشه با زندگی بسان گلهای آفتاب گردان رفتارکنیم!!!!!!!................ پیله تنهایی پروانه ای برای خود داشت!!!!!!....... و مانند گلهای ناز دوست داشتن را!!!!!!..... همه وجود خواستن را!!!!! بودنمان را از آن علفهای هرز کنار ناز یاد نگیریم..........
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 توسط آیلین |
باید هنوز هم ساکت تر شوم....
تا چشمانم هم یاد بگیرند سکوتی را که هنوز نمی داند. . خدایا خودت می دانی چه خواستم !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط آیلین |